یا زهرا
نباش
چون که می دانستم
تو به چه دلهره
از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی !
پدرم از پی تو تند دوید ...
و نمی دانستی باغبان باغچه ی همسایه
پدر پیر من است !
من به تو خندیدم
تا که با خنده ی خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک ، لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو !
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه ی تلخ تو را ...
و من رفتم
و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان ،
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد ، اگر باغچه ی خانه ما سیب نداشت...
تو به من خندیدی و نمی دانستی...
من به چه دلهره ، از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیدم!
باغبان از پی من تند دوید...
سیب را دست تو دید!
غضب آلود به من کرد نگاه ...
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست ،
که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت ...
ارغوان
شاخه ی هم خون جدا مانده ی من
آسمان تو چه رنگ است امروز ؟
آفتابی است هوا ٬یا گرفته است هنوز ؟
من دراین گوشه که از دنیا بیرون است ٬
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم
دیوار است
آه
این سخت سیاه
آنچنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته،که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی است
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی است
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز!
گوشه ی چشمی هم
بر فراموشی این دخمه،نیانداخته است
اندرین گوشه ی خاموش فراموش شده
کز دم سردش،هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطر من
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من،که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان
این چه رازیست ، که هر بار بهار ٬
با عزای دل ما می آید ؟
که زمین هر سال ، از خون پرستوها رنگین است ؟
این چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید!
ارغوان
پنجه ی خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس
کی برین دره غم می گذرند ؟
ارغوان
خوشه ی خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره ی باز سحر
غلغله می آغازند
جان گلرنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب ، که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان
بیرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خون بار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه نا خوانده ی من
ارغوان شاخه ی هم خون جدا مانده من...
در مقابل دشمنانم حفظ کنم!!!
آن چیز همچنان یک چیز احمقانه است!!!
برچسب: جملات زیبا" امام علی" حضرت محمد" بزرگان "جملات قشنگ" پیامکهای زیبا"مصدق"فروغ فرحزاد"سعدی" حافظ,
نویسنده: عاشوری